Thursday, November 29, 2007

از حضور خود آگاه باش


خیلی چیزها در درون و بیرون تو
اتفاق خواهد افتاد
تو در لبه ی انفجاری، پس تنها باش.
نه بی کس، بلکه تنها
و با این تنهایی زندگی کن
بلکه عین تنهایی باش
در حال حاضر این تنها مراقبه ی
توست
بی کسی، منفی ست
بی کس ماندن یعنی از غیبت دیگران
آگاه بودن
اما تنها بودن مثبت ترین مرتبه ی ذهن
است
تنها بودن یعنی آگاه بودن از حضور
خویش
از حضوری که خودت هستی آگاه
باش
فقط آگاه باش و منتظر بمان
منتظر آن اتفاق
آن لحظه، نزدیک است. - اشو

Tuesday, November 20, 2007

نقاب را بردار

از (( من )) نباید دست کشید
زیرا چگونه می توانی از چیزی دست بکشی
که هرگز وجود نداشته است؟ (( من )) را
باید بررسی کرد
باید (( من )) را شناخت
این بررسی و شناخت، به این می ماند
که چراغی به دست بگیری و به دنبال
تاریکی بگردی
تاریکی ناپدید می شود
به تاریکی نمی شود برچسب چسباند
زیرا وجود ندارد
فقط باید چراغی بیاوری و نقاب را از
چهره ی تاریکی برداری
این در مورد فکرها و دغدغه هایت
نیز صدق می کند
با آنها درگیر نشو
تلاشی که برای رهایی از فکرها می کنی
خود از فکری نشات می گیرد
افکارت را بشناس، آن ها را ببین
نسبت به آنها آگاه باش
با آگاهی تو، آنها بدون زحمت
فروکش می کنند
نظارت بر خود، سرانجام به تخلیه ی
نفس می انجامد
و وقتی از نفس خالی شدی، هستی
تو را پر می کند

Saturday, November 17, 2007

بیداری حقیقی


زندگی رویایی بیش نیست
پس با آن حال کن
اما بیش از آن نخواه
زیرا این رویا را آشفته می کنی
و با این خواهش، چیزی به دست
نمی آوری، مگر شبی خراب را
ناظر ذهن رویا بین باش
و بدین سان فراتر برو
آن گاه به ماورای رویا و ذهن
رویا بین خواهی رفت
و بدان که نوعی بیداری نیز وجود دارد
که فراتر از ذهن رویابین است
این بیداری که ما می شناسیم
چیزی نیست، مگر رویایی
آشفته و مغشوش
انسان به واسطه ی افزون طلبی و میل
بیشتر، به این مرتبه ی بیداری فروتر
از رویا تنزل می کند
و این چیزی ست که ما معمولا" دچارش
هستیم
نوعی بیداری فراتر از ذهن رویابین
نیز هست
بیداری حقیقی، نسبت به خواب معمول آدمی
انسان می تواند به واسطه ی مشاهده و نظارت
بر ذهن رویابین
به این مرتبه ی بیداری برسد
کسی که به این بیداری نرسیده، هنوز
به معنای واقعی زنده نیست - اشو

Tuesday, November 13, 2007

وقتی قطره دریا می شود

حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
ذهن، بی حضور فکر، فضایی بیکران
است
در بیداری، بی حضور فکر
انسان، قطره گی را ترک می گوید
و دریا می شود
بدین سان، انرژی عظیمی رها می شود
این انرژی، همه ی آن چیزهایی را که
مرده اند، پاک می کند
این انرژی، گذشته ی مقدر را
می زداید؛ راحت و بی زحمت
بزرگ تر، کوچک تر را جذب می کند
و (( خود ))، دست نخورده باقی می ماند - اشو

Monday, November 12, 2007

تسلیم


اصلا" به تسلیم شدن فکر نکن
زیرا آنچه که در تو به تسلیم شدن
فکر می کند، تنها مانع است
در نتیجه کسی نمی تواند تسلیم شود
تسلیم شدن کاری نیست که انجامش
دهی، اتفاقی ست که می افتد
تو نمی توانی به سراغش بروی
آن است که به سراغ تو می آید
هر تلاشی از جانب تو، مانع
آمدن آن می شود
گشوده باش و بی کوشش
آسوده و پذیرا
او خواهد آمد؛ همیشه می آید

Sunday, November 11, 2007

به هیچ چیز نچسب

به هیچ چیز نچسب
به هیچ اندیشه ای نچسب
زیرا چسبیدن، اسارت است
حتی وقتی کسی به آرمان
آزادی بچسبد
اسیر خواهد شد
مراقبه با چسبیدن غیر ممکن
می گردد
چسیبدن، ذهن است، اسارت است
و نچسبیدن، مراقبه است
آزادی ست

Saturday, November 10, 2007

دیوار من

جوینده باش، جوینده و جوینده
آن قدر که سرانجام جوینده
ناپدید شود
آن جاست که خدا را ملاقات می کنی
هر کجا که (( من )) گم می شود
خدا پیدا می شود
نیست و هیچ گاه نبوده است
دیواری در بین تو و خدا
مگر دیوار من

Friday, November 9, 2007

تولدی تازه

سلوک، تولدی تازه است
تولدی در خود، با خود و از خود
سلوک، مرگ نیز هست
نه مرگی معمولی، بلکه مرگی مهلک
مرگ تمامی آن چیزهایی که تا دیروز
خود می پنداشتی
آنچه که اکنون هستی نیز باید
لحظه به لحظه بمیرد
تا تازه بتواند بارها و بارها به دنیا بیاید
حالا دیگر حتی برای یک لحظه نیز
خود باقی نمی مانی
تو باید در هر لحظه بمیری و در هر
لحظه دوباره متولد شوی
مانند یک رود زندگی کن
نه مانند یک مرداب
مرداب، صاحبخانه است
رود، سالک

Thursday, November 8, 2007

جهش به هیچ

منظور از جهش، تغییر صرف نیست
تغییر، روندی ست از شناخته ها به
شناخته ها
گناهکاری قدیس می شود
این یک تغییر است، جهش نیست
تو می توانی تغییر کردن را تمرین کنی
اما جهش کردن را نمی توانی
زیرا فقط شناخته ها را می توان
تمرین کرد
در این صورت، هر تغییری فقط
گذشته ی تعدیل یافته است
زیرا گذشته در آن استمرار دارد
گذشته بر آن حاکم است
زیرا محصول گذشته است
به تعبیر دیگر، تغییر، از این است
به آن، حرکتی ست در شناخته ها
اما جهش، یک انفجار است: از این
به هیچ، به عدم؛ از این جا به ناکجا
نمی توانی آن را تمرین کنی
در این جا، تنها مانع خود تو هستی
پس چه باید کرد
در واقع هیچ کاری نمی توان کرد
نسبت به این عجز آگاه باش
و در این عجز بمان
هیچ کاری نکن
زیرا کاری کردن نوعی گریز است
از واقعیتِ این عجز
اصلا" حرکتی نکن
آن گاه انفجاری عظیم به وقوع می پیوندد
و جهشی صورت می گیرد

Wednesday, November 7, 2007

بی عملی

هنگام مراقبه، از هیچ کاری نکردن
مسرور باش. در حالت انفعال خاموش
و تمام باش تا به هماهنگی با جهان برسی
آن گاه صورت های ساخته و پرداخته ی
فکر، خود به خود محو می شوند
آنها نمی توانند در حالت انفعال
کامل ذهن دوام بیاورند
آنها صورت های ذهن معتاد به
تقلایند، بدون آن ها نفس زایل می شود
نفس نمی تواند بی صورت های ذهنی
وجود داشته باشد
نفس چیزی نیست، مگر کانون گردابی
از صورت های ذهنی همیشه چرخان
در انفعال بمان
یعنی در حالت بی عملی مطلق
آن گاه مراقبه تا اعماق وجودت نفوذ
می کند و به جایی می رسد که در آن جا
مراقبه کننده ای وجود ندارد
زمانی که مراقبه کننده محو می شود
مراقبه ی واقعی تحقق می یابد
اگر هنوز در میان هستی، پس هنوز
مراقبه ای در کار نیست
وقتی مراقبه در میان هست، دیگر
تو در میان نیستی

Tuesday, November 6, 2007

خود را کشف کن

انسان همواره چیزی کم دارد
زیرا او بی آنکه خود را بشناسد
خواهشهایی دارد
او می خواهد چیزی بشود
بی آنکه هستی خویش را بشناسد
و این عبث است
ابتدا باید هستی خود را شناخت
وگرنه، رنج و عذاب در پی خواهد بود
شدن ، عذاب است
زیرا تنشی است مداوم
بین آنچه که هست و آنچه که باید باشد
و این اشتیاقی ناممکن نیز هست
زیرا آن چیزی می تواند باشد، که هست
بنابراین، خود را همان گونه که
هستی، بشناس
بی هیچ ایده آلی
بی هیچ قضاوتی
بی هیچ سرزنشی
به اعماق وجود خود برو، بی آنکه
بخواهی چیزی بشوی
تنها در آن صورت است که خودت را
خواهی شناخت
خود را کشف کن
نه بر اساس الگوی دیگران
بلکه همان طور که هستی
واقعیت را کشف کن
واقعیت را در نهایت عریانی اش
کشف کن
در چنین اصالتی تمام
شاهد باش
آن گاه کیفیت زندگیت به کلی
دگرگون می شود
دل آسوده می شوی
آرام می شوی
شکوفایی، در قرار و دل آسودگی ست

ریشه را قطع کن

هلاک مراقبه باش
آنگاه همه ی مسائل ذهنت برطرف می شود
در واقع، مشکل، خود ذهن است
باقی مشکلات همه بازتاب ذهنند
به طور جداگانه جنگیدن با تک تک مشکلات
چیزی عایدت نمی کند
جنگیدن با بازتابها عبث است
زیرا حاصلی جز شکست ندارد
شاخه ها را هرس نکن
زیرا چهار شاخه ی دیگر
به جای شاخه ی هرس شده سبز می شوند
با هرس کردن شاخه ها، درخت بیشتر رشد می کند
مشکل، شاخه ها نیستند
اگر می خواهی چیزی را قطع کنی
ریشه را قطع کن
شاخه ها به خودی خود می خشکند
ذهن، همان ریشه است
با مراقبه این ریشه را بیرون بیاور
مشکل، ذهن است
مراقبه، راه حل است
ذهن، چاره را نمی شناسد
مراقبه، با مشکلات بیگانه است
زیرا در ذهن مراقبه ای نیست
زیرا در مراقبه مشکلی نیست
غیبت مراقبه، همان ذهن است
ناپدید شدن ذهن، همان مراقبه است

Monday, November 5, 2007

هستی در حال، جاودانه است

زندگی همچنان جاری ست
درنگ نمی کند
اما ذهن فکر می کند و به
همین خاطر وقت می گیرد
برای بودن، به زمان نیازی نیست
اما برای فکر کردن، زمان نیاز است
در هستی، زمانی وجود ندارد
به خاطر ذهن است که به نظر می رسد
زمان وجود دارد
هستی هست، اما نه در زمان
بلکه در جاودانگی
هستی در حال جاودانه هست
نه گذشته ای وجود دارد
و نه آینده ای
بلکه فقط حال وجود دارد
حتی این هم نه
زیرا بدون گذشته و آینده
از زمان حال سخن گفتن
بی معناست
اگر بیرون از ذهن زندگی نکنی
همواره عقب می مانی
زیرا زندگی هرگز منتظر تو و
به اصطلاح ذهن تو نمی ماند
به همین دلیل ذهن همیشه احساس
می کند که چیزی را گم کرده است
زیرا خود زندگی را گم کرده است
و همیشه گم می کند

Sunday, November 4, 2007

گشودگی به روی بیکران

حقیقت، پیش روی توست
حقیقت، مدام دروازه های دل تو را
می کوبد تا وارد شود
این تویی که در را به روی حقیقت
بسته ای و به پستوی
تاریک و نمور گذشته خزیده ای
تو چنان در خود خزیده ای
که صدای در را نمی شنوی
حقیقت، پشت در دل تو به انتظار
ایستاده است
برخیز. بیرون بیا و در را به روی
حقیقت باز کن
پنجره را باز کن و به صدای پرنده ها
گوش بسپار
بی تردید، آنها معنای گشودگی به روی
بیکران را به تو خواهند آموخت
گشودگی ، میعادگاه سکوت و آگاهی ست
گشودگی برترین نیایش است

Saturday, November 3, 2007

زنجیر ترس و آرزو

آرزومند سعادت نباش
زیرا نفس آرزو، مانعی در راه
سعادت است
زندگیت را به آرزو زنجیر نکن
و به هیچ هدفی چشم ندوز
آزاد زندگی کن
لحظه به لحظه زندگی کن
از چیزی نترس
از ترس هم آزاد شو
زیرا چیزی برای از دست دادن نداریم
چیزی هم به دست نمی آوریم
وقتی این نکته را بفهمی
کمال زندگیت تحقق می یابد
هیچ گاه همچون یک گدا به دروازه های
زندگی نزدیک نشو
هیچ وقت گدایی نکن
زیرا دروازه های زندگی هرگز به روی
گداها باز نمی شوند

Friday, November 2, 2007

دری به سوی ناشناخته

برای کشف حقیقت باید از تعصبات
رها شد
یعنی از خود
در غیر این صورت، انسان در دوری
باطل می افتد و مدام می چرخد
شناخته، هرگز نمی تواند
دری به سوی ناشناخته باشد
شناخته، همان ذهن است
از همین رو، شناخته سدی ست
به دقت به این حقیقت نظر کن
نسبت به دور کشنده ی ذهن هشیار
باش؛ آن گاه استعلایی در آگاهی تو
صورت خواهد گرفت
شناخته باید متوقف شود و راه را
برای حضور ناشناخته باز کند
شناخته باید برود تا ناشناخته بیاید
و انقطاع از ناشناخته ها، مراقبه است

Thursday, November 1, 2007

زندگی در رویاها

انسان نه در واقعیت، بلکه در رویاها
زندگی می کند
هر ذهنی دنیای ویژه ی خود را
می آفریند
دنیایی که وجود ندارد
در طی روز و در طی شب
ذهن، مدام در گل و لای رویاها
فرو می رود
وقتی که رویاها انبوه و زیاد شوند
تبدیل به حماقت می شوند
پاک و سالم بودن، یعنی بدون
رویاها بودن